به نظر من در ترانه ی نوین هیچکس مثل اردلان نگرش و جهانبینی رو به مخاطب هدیه نکرده ترانه های عمیقی که از قلب اردلان تراوش میکنه همواره نشات گرفته از یک زخم بینشی و عقیدتی در بطن زندگیه مردمه

امروز که خواستم مطلبی در مورد اردلان تو وبلاگ بذارم واقعا نوشتن برام سخت شد نمی دونستم از کجا شروع کنم و از چی بنویسم   به قول خودش:

که به اسمت چو رسیدم قلمم بگریه افتاد

 

مضامین مختلفی در آلبوم معجزه خاموش مطرح شده عشق آزادی عرفان و...   ولی چند جمله ی اردلان مراحل مختلفی هست که انگار یک جامعه شناس پخته اجتماع رو آسیب شناسی کرده درد امروز مردم رو فهمیده و راه حل رو هم نشون میده:

 

تاریخ مرگ و ماتم است تقویم کهنه روی میز

هر برگ آنرا پاره کن میان شعله ها بریز

و...

تا کی به فکر معجزه در انتظار حادثه

 سوار سرنوشت تویی پشت غبار حادثه

تا کی به ظلمت گم شدن جادو شدن زانو زدن

  خدا ندارد احتیاج به نذر تو نیاز من

و...

 بی ترس دوزخ یا بهشت از زندگی باید نوشت

 

مشکل اصلی اکثریت مردم (دارا و ندار هم نداره ) ضعف عقیده و ایمانه   وقتی انسان خودش رو از خدا محروم میکنه مشکلات شروع میشه

ما ایرانی هستیم قبل از همه یکتا پرست بودیم  سالها قبل از زنده به گور کردن دخترا آیین ما آیین محبت بود

اسلام اومد  خدا رحمت فرستاد (منظورم قرآن عظیمه)  ولی حیف

یه ملتی که قبلش به کوروش کبیر میرسه و بعدش افتخار داره بگه من پیرو آیین حسینم   جاش باید اینجا باشه؟؟؟

فکر میکنیم نماز میخونیم و خدا رو داریم اما همین نماز رو بشر وقتی به جایی برسونه که بشه وسیله ی گناه کردن اون وقت شاعر حق داره بگه و فریاد بزنه که  « خدا ندارد احتیاج به نذر تو نیاز من »

کی میخوام بفهمیم که خدا ی صمد یعنی چی

کی میخوام بفهمیم که ما به خدا نیاز داریم نه اون به ما

دکون باز کردیم ؟

طرف احساس میکنه با نماز خوندن چه حالی به خدا میده که بعدش اگه فلان کارو کرد نمازه نجاتش بده

خودم کسایی رو می شناسم که میگن «من هرکاری در سال بکنم شب عاشورا چنان عزاداری میکنم که احساس میکنم پاک شدم»

چرا ما نمی خوام بفهمیم که امام حسین بر تمام دنیایی که به خاطر خدا رهاش کرد شهید شد

امام حسین به خاطر نجات و راحتی انسان بلا به جان خرید

اما انسان بعضی وقتا اونقدر کثیف میشه که امام حسینو میکنه دلیل انجام چیزی که امام به خاطرش شهید شد

خلاصه از آیین محبت به علاوه ی آیین عقل وفطرت و آزادگی  چی داریم برداشت میکنیم؟

تمام عبادت ما و سهم ما از خدا شده یه معامله

پس سهم ما از منبع اصلی عشق یعنی خداوند چیه؟ تا کی میخوام فقط از ترس دوزخ یا بهشت جادو بشیم و زانو بزنیم که البته ایمانی که فقط از این چیزا شکل بگیره خیلی زود میشکنه

وقتی بعضی وقتا بهشت این دنیا رو نقد تر می بینی کارت رو انجام میدی و بعدش  به راحتی خودت رو متقاعد میکنی که :

مصلحت بود

در اصل به خاطر خدا این کارو کردم

لا یکلف نفس...

چاره ای نداشتم

و هزار توجیه پیش خودت میاری   این نتیجه ی ایمانی هست که تماما از روی منفعت طلبی ولذت خواهی باشه

ولی خدا میگه من به درون سینه ی شما آگاهم

تنها جایی که نمیشه پیچوند اینجاست (و خوشبحال کسی که معشوقش علیم هست به ذات صدور)

 

بحث خیلی منحرف شد از اردلان به کجاها رسیدیم

 البته از اردلان باید هم به همین جاها رسید چون نگاه فلسفی به جامعه داره  و نگاه ظریف و عمیق و جامعه شناختی اون باعث تولد ترانه هایی میشه که مردم میگن « انگار از دل من میگه »

 

نجات من به دست توست از این محبس نجاتم ده
لباس كهنه تن را بسوزان و حیاتم ده
بیا و نقطه پایان به شعر عمر من بگذار
تنم دیوار بین ماست تنم را از میان بردار
مرا از وحشت و تردید رها كن تا رها باشم
هوای صبح بیداری شهادت را صدا باشم
نقاب از چهره‌ام بردار به آیینه نشانم ده
سكوتم بدتر از مرگ است بمیرانم زبانم ده
بیا و جامه عصیان بپوشان بر صدای من
كه تنها سهم من اینست هراس بی‌صدا مردن